![]() |
![]() |
|
| نوشته های روزانه ی من |
|
(قیبله که م سه قز)
شاره جوانه که م قیبله گای د ڵان ته سکینی ده رده ی ده روون به کوڵان
بووکی ڕازاوه ی نێوان وڵاتم سه قز مایه ی ژین کانگای ێاواتم
یادگاره که ی سه ردارانی ماد قه ڵای به هێزی دژی ێیستبداد
سه ر به رزی سه ربه رز، وێنه ی وه نه وشه دڵی دڵداران به تۆوه خوشه
دیمه نت جووانه به هه شتی ژینه شادی هێنه ری دڵی خه مینه
باغ و گوڵزارت وه رزی به هاران جێگه ی سه یرانی چاو به غوماران
ێاوه که ت خۆشتر له ێاوی زه مزه م پارکت دڵگیر تر له باغی ێیره م
زێڕینه چه مت پاک و خاو ێنه ێاوی ڕوو ناکه وێنه ی ێا وێنه
وه نه و شه ی به رزت پارێزگارته یاری دێرینی وه فا دارته
کام وێنه کێشه وێنه ی جوانی تۆ وه ک خۆت بیکێشی و بیکاته تابلۆ
یان کام هو نه ر وه ر وه سفی تۆ بکات بتوانێ جوانی تۆ به یان بکات
سوێن بێت به خاکی جوان و ڕه نگینت کوێستانی به رز و ده شتی نه خشینت
له هه ر لا یه ک بم ژینم بۆ تۆیه هه مو و ژیانم له پێناو تۉیه
چو نکه په روه رده ی داوێنی خۆتم منداڵی خاکی خاوێنی خۆتم....
جێی شانازیمیت پێتۆ ێه نازم شادی و سه ر به رزیت ێاوات ێه خوازم
ێه ویندارتم، ێه ویندارتم به گیان و به دڵ پارێز گارتم.... ( ێیره ج ێه میری) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:54 توسط نوشین رحیم زاده |
|
|
(دنیای ترم آخری....) انگار همین دیروز بود که آروم و بی سر و صدا کنار خواهرم از پله های غم زده ی همین خوابگاه می اومدم بالا،قلبم تند تند می زد،شاید تا اون موقع پیش نیومده بود که تنها و بدون اینکه هیچ کدوم از اعضای خونواده م کنارم باشن شب رو به صبح برسونم. تنها نشستم روی تختم و فقط به در و دیوار نگاه می کردم.از همون شب گریه هام شروع شد،گریه های شبونه ی من شده بود چاشنی زندگیمون تو خوابگاه.بهترین روزای دانشگاه روزایی بود که قرار بود فرداش بریم خونه! اما هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که ممکنه یه روزی تموم شدن همین روزا دلتنگم کنه،یه روزی دلم برای همون پله های غم زده تنگ شه،برای همون گریه هایی که خودش از روی دلتنگی بود،برای شیطنت های مثلا" دانشجویی مون تو میدون کره بز دانشکده که هنوز هم بوی بچگی میداد،برای روزایی که همه ش با لیلا می رفتیم ولیعصر،برای جمع شدنمون روی تراس بزرگ و بی آب و علف خوابگاه که هر شب یکی باید چای میداد و .... . ولی الآن این اتفاق واقعا" برام افتاده،هنوز تموم نشده دلم برای همه ی اینا تنگ شده. الآن دیگه ترم هفته و آخرین ترم.همه چی به همین راحتی تموم شد،اومدیم جای همونایی که یه روزی به نظرمون خیلی ترم بالایی بودن! شدیم ترم آخری! بچگی هامون تموم شده و فقط دنبال کارآموزی و ترجمه و سمینار و منابع ارشد و درس خوندنیم.... زودتر از اونی گذشت که فکرش رو میکردیم.یه مدت دیگه می بینی هر کسی رفته سراغ زندگی خودش و کسایی که روزای زیادی رو با خاطرات شیرین کنارشون گذروندی الآن حتی چند ماه یه بار هم یادشون نمی افتی! ولی همین که میگی یادش بخیر خودش جای شکره. به هر حال زندگی همینه،تا چشم رو هم بذاری همه چی گذشته و برات خاطره شده،کاش همه ی خاطره ها شیرین باشن و دوست داشتنی.... .
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست..... خرم آن نعمه که مردم بسپارند به یاد....!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:49 توسط نوشین رحیم زاده |
|
|
خدایا کفر نمیگویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟! خداوندا اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای به این سو و به آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمیگویی؟! خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بود و از این بدعت خداوندا تو مسئولی تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:56 توسط نوشین رحیم زاده |
|
|
بهار رفت.... دختر خوبی بود،پاک و آروم و نجیب و احساساتی،شاید همین احساسی بودنش باعث شد امروز دیگه بین ما نباشه،شاید غصه خوردن زیاد باعث شد به یه بیماری لا علاج مبتلا شه!خودش می گفت فرو ریختن کوه آرزوهاش که از جنس عشق بود باعث نابودیش شد!عشق به یه هم کلاسی.... هر بار که می دیدمش یا یه جورایی خبری ازش میشنیدم می فهمیدم که با گذشت 7-6 سال هنوز به یادشه و هنوز چشم انتظار محبتش! نمی دونم خبر فوتش بهش رسیده یا نه،کاش موقعی که می خواسته چشماش رو برای همیشه ببنده کنارش می بود کاش اون موقع دروغی هم بوده میگفت دوسش داره تا با دل شکسته نره! امشب خواهرم خبر فوتش رو بهم داد،گفت بهار،هم کلاسیش برای همیشه رفته.دلم سوخت،نه برای اینکه رفته. بلکه برای بار غصه هایی که تحمل میکرد،برای محروم بودنش از وجود یه پدر دلسوز که قدر بچه هاش رو بدونه و زندگیشون رو به باد نده،برای عشق یک باره و همیشگیش،برای اینکه با وجود فقر و مریضیش درس می خوند،دانشجوی نمونه میشد،و کارشناسی ارشدش رو هم قبول شد،نمی دونم تونست مدرکش رو بگیره یا اینکه روی پرونده ی دانشجوییش باید یه پارچه ی سیاه بکشن.... خواهرم می گفت چند سال بود که پاش درد می کرد،اما نرفته بود دکتر.شاید اگه می رفت و بهش می گفتن که پاش یه غده ی سرطانی داره الآن زنده بود و سر حال!میگفت گفته بهش بگین اون مقصره همون هم کلاسیش!اما خوب کاش فکر این رو میکرد که هر آدمی حق داره اونی رو که خودش میخواد دوست داشته باشه!شاید پذیرفتن این واقعیت میتونست باعث بشه که اونقدر رنج نکشه،کاش بیشتر به فکر خودش می بود.در هر حال عمر دست خداست و هر وقت ظرف زندگیمون لبریز شه باید بریم خدا رحمتش کنه،براش از خدا طلب بخشش و آرامش کنید.... روحش شاد....! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:39 توسط نوشین رحیم زاده |
|
|
من واژه های ولگرد بی خیال خودم رامی خواهم
لطفا" جمعه ی عجیب همان هفته های بی مشق و گریه را به من برگردانید!
من معنی همان ترانه های دحترانه ی خودم را می خواهم لطفا" لکنت شیرین آن همه نبات نم کشیده را به من برگردانید!
من پاره ی پنهانی از همان رؤیاهای خودم را می خواهم لطفا" عطر بساط دست فروشان شنگ آن سال ها را به من برگردانید!
من همان حرف های بی خود خیلی خوش خودم را می خواهم لطفا"هوای از بر کردن یکی دو ترانه از دریا را به من برگردانید!
من باران یکریز همان پاره از پاییز تشنه را می خواهم لطفا" خواب خوش دیدار دوباره را به من برگردانید!
من پرسه های لا ابالی همان روزگار بی اسم و آینه را می خواهم لطفا" عیش آسوده از آن همه نداشتن اندوه و گریه را به من برگردانید! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:4 توسط نوشین رحیم زاده |
|
|
مقصر کیه...؟! (عجب دنیای بدی شده) این حرف رو بارها از دهن خیلی ها شنیدیم و بارها خودمون اون رو به کار بردیم ولی هرچی فکر میکنم نمی تونم بفهمم چرا! آخه چرا دنیا؟! هر جا نگاه می کنم می بینم درخت ها همون درخت های قدیمن،خاک همون خاکه،آب همون آبه.آسمون و ستاره هام که همه سر جای خودشونن،مثل سابقن،پس چرا میگن دنیای بدی شده؟چرا نمیگن دنیا رو بدش کردیم؟دنیا رو به هم زدیم،دنیا رو... این ماییم که عوض شدیم،این آدمان که مثل دیروز و چند سال پیش و چند صد سال پیش نیستن،خودمون بد شدیم اونوقت همه ی کاسه کوزه ها رو رو سر دنیا می شکونیم. چرا این روزا خوبی انقدر کم شده؟،دوست داشتن آدما جرمه؟،محبت کردن بهشون به این معنیه که کارشون داری؟،اگه به دوست های قدیمی یا همسایه هات سلام بدی فکر میکنن خل شدی،دیگه کسی به فکر کسب و کار حلال نیست،بیشتر به فکر اینیم ببینیم کدوم کار بیشتر از همه پول توشه،هرکی هرچی دلش میخواد میگه،هر کاری دلش میخواد میکنه بعد میگه خدا بزرگه،خودش هوامو داره،درسته که خدا بزرگه،همیشه بزرگ بوده،بزرگ بوده و هست هوامون رو هم داره ولی اونم واسه خودش حساب کتاب داره،بیکار نبوده واسمون کتاب فرستاده،قانون گذاشته،راه و چاه رو واسمون جدا کرده،راه راست رو نشون داده و گفته اینه راه من،از این راه بیاین .اونوقت ما صاف میریم سر اون راهی که ازش دورمون میکنه.شاید همین دور شدن از راه راسته که باعث شده اینجوری بد باشیم.آدم وقتی راهش عوض شد توشه ی راهش هم عوض می شه،وسایل سفرش یه شکل دیگه ست،سفر کردنش هم یه جور دیگه ست،شاید اگه یه کم به خودمون بیایم ببینیم که خیلی چیزای دیگه رو تو زندگی برای خودمون از خدا پررنگ تر کردیم و همین کمرنگ شدن حضور خدا توی زندگیمون باعث شده سر در گم شیم،اونوقته که دیگه خودمون هم نمی فهمیم که داریم راه رو اشتباه میریم ،امان از اون روزی که آدم اشتباه کنه ولی فکر کنه داره کار درست رو انجام میده اونجوری ممکنه خیلی های دیگه رو هم دنبال خودش بکشونه. ماه رمضون دوباره با همه ی برکاتش برگشته و مهمون خونه هامون شده،امیدوارم همه مون بتونیم میزبان های خوبی برای این مهمون عزیز باشیم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:41 توسط نوشین رحیم زاده |
|
|
تا زنده ایم گریزانیم وقتی هم که می میریم باز چشمهامان یک سو را می نگرند...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:34 توسط نوشین رحیم زاده |
|
|
برای چیدن گل سرخ،نه اره بیاور،نه تبر سرانگشت ساده ی همان ستاره ی بی آسمانم...بس تا هر بهار به بدرقه ی فروردین، هزار پاییز پریشان را گریه کنم. هم از این روست که خویشتن را دوست می دارم.
برای کشتن من،نه کوه و نه واژه، اشاره ی خاموش نگاهی نا بهنگامم...بس، تا معنی از گل سرخ بگیرم و شاعر شوم هم از این روست که تو را دوست می دارم .
برای مرده ی من،نه اندوه آسمان و نه گور زمین، تنها کابوس بی بوسه رفتن مرا از گفتکوی گهواره بگیر من پنجه ی پندار بردیدگان دریا کشیده ام پس شکوفه کن ای نارون،ای چراغ،ای واژه! اینجا پروانه و پری به رویای مزمور ماه، دریچه ای برای دل من آورده اند هم از این روست که جهان را دوست می دارم. (سید علی صالحی) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:14 توسط نوشین رحیم زاده |
|
|
(سنجاقک باش) امروز طبق معمول روزای دیگه بارون شدید و قشنگی گرفت،وقتی رفتم بیرون ار اینکه نخواستم با خودم چتر ببرم پشیمون شدم.تا رسیدم سر خیابون اونقدر خیس شدم که انگار تازه از یه استخر آب کشیده بودنم بیرون! همه جا خیس بود،درخت ها سبز تر شده بودن،همه چی تمیز شده بود حتی چهره ی آدم ها.دلم می خواست عجله نداشتم و می نشستم و فقط بارون رو نگاه می کردم.بارون همیشه دلیلی بوده برای شاد کردنم،یه دلیل خیلی ساده اما بزرگ واسه سر حال آوردنم.یاد حرف دوستم افتادم که میگفت سنجاقک باش!همیشه نه ولی بعضی وقت ها واقعا" سعی می کنم سنجاقک باشم. میدونین چرا؟ چون نه دیروزی داره و نه فردایی!نه گذشته و نه آینده ای...،چون فقط 24 ساعت زنده ست پس همه ی تلاشش اینه که از این قرصتی که داره استفاده کنه،اونی باشه که دلش میخواد نه اونی که بقیه میخوان،برای خودش زنده باشه،برای خودش پرواز کنه نه برای بقیه!نه صعودش خیلی جذابه و نه سقوطش غمناک. کاش ما آدما هم گاهی سنجاقک باشیم،نه برای گذشته مون غصه بخوریم و نه به خاطر آینده ای که معلوم نیست کی میاد خودمون رو به دردسر بندازیم،سعی کنیم لذت ها رو برای امروزمون هم نگه داریم(یادمان باشد زندگی همان لحظاتی ست که پرشتاب از پی آن میگذریم)اینجوری همیشه دلیلی پیدا می کنیم برای شاد بودن،بیاین رندگی رو سخت نگیریم چون واقعا" ساده تر و قشنگ تر از اونیه که فکر میکنیم....! پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم پیش از انکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل بر آنم که زندگی کنم،بر آنم که عشق بورزم،بر آنم که باشم در این جهان ظلمانی،در این دنیای سرشار از فجایع،در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند من اند،کسانی که نیازمند ایشانم،کسانی که ستایش بر انگیزند در یابم،شگفتی کنم... باز شناسم که که ام!که میخواهم باشم؟! تا روزها بی ثمر نماند،ساعت ها جان یابد،لحظه ها گران بار شود.... هنگامی که می خندم،هتگامی که می گریم،هنگامی که لب فرو می بندم در سفرم به سوی تو،به سوی خود،به سوی خدا، که راهی ست ناشناخته،پرخار،ناهموار.... راهی که باری در آن گام می گذارم،قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم! بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات! اکنون می توانم به راه افتم،اکنون می توانم بگویم که: زندگی کرده ام.....! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:4 توسط نوشین رحیم زاده |
|
دوست و دوستدارت: خدا
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 2:12 توسط نوشین رحیم زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
كلبه ي كو چك من دنياي زيبا.... ناوهندی ههواڵنێریی سهقز |
|
RSS
|