|
دل نوشته های من...
|
چقد قشنگ میشه دنیا به چشمت وقتی کسی که اندازه ی همه ی آدما دوسش داری و بهش ایمان داری شریک زندگیت بشه...
دوست دارم و امیدوارم بتونم به اندازه ی خوبی ها و مهربونی های خودت برات همسر خوبی باشم...
اینجا تبریزه،جایی که با همه ی دنیا فرق داره و مردمش با تمام مردم دنیا متفاوتند.وقت کردین یه چند سال بیاین اینجا زندگی کنین چیزای خوب زیادی هست واسه یاد گرفتن که به درد زندگی کردن می خوره با زندگی کردن بین اونها یاد میگیری چه جوری همه ی روز عصبانی باشی ،از همه ی مردم شاکی باشی،به هیچ کسی آدرس ندی،جز خودت کسی رو آدم حساب نکنی،وقتی کسی کارش پیشت گیره تا میتونی اذیتش کنی (خصوصا" اگه ترک نباشه)،و حتی به زور جواب سلام بقیه رو بدی و تازه کلی ادعا هم داشته باشی !!!
خدا کنه هرچی زودتر درسمون تموم شه بریم و دیگه هیچ وقت برنگردیم اینجا،از زندگی سیر شدیم!
تهران خونه گرفته بودم کارم پیدا کرده بودم که موندگار شم چون تقریبا" مطمئن بودم ارشد قبول نمیشم اما دیروز که جواب اومد دیدم ارشد رشته ی خودم که زیر گروه علوم پزشکیه قبول شدم هنوز کارنامه ش نیومده ولی به هر حال رتبه م زیر ۲۰ شده! اصلا" باورم نمیشد چند بار سر زدم که ببینم درست دیدم؟!
حالا اون همه اسباب و وسایلی که گرفته بودم و بسته بندی کرده بودم باید جای تهران بره خوابگای تبریز...
خدای بزرگ بازم ثابت کردی که پشت و پناهمی...خدایا شکرت همیشه شکرت...
تو این شبهای پر از برکت و زیبایی ما رو هم از دعاهای خیرتون بی نصیب نکنین...
ده روون کێڵانی هیجران و په ژارم
منی ده ریا له مانگی خۆ غه واره م
وه ها ژه نراوه ده رکی وه سڵی تۆ لێم
له ئاسۆی دوژمنۆ هه ڵدێ هه سا ره م
که مردم دڵ له سینه م ده ر بهێنن
ژیانێ بێ نه مانم،بۆ بسێنن
شه ره فخانه ی ئه وینم با نه رووخێ
له گیانی ده رده دارێکی بچێنن
کۆلیل(مه لا عومه ر ساڵحی ساحێب)
.
.
.
بعضی وقتا میگم کاش می شد کمتر فهمید،کمتر حس کرد،کمتر دید.......شاید بشه کمتر آزرده خاطر شد!
به این نتیجه رسیدم که بیشتر آدم ها رو نمیشه عوض کرد،همون قدر آزار دهنده خواهند بود که قبلا" هم بودند...
از صمیم قلب آرزو می کنم لحظه لحظه زندگیت رنگ شادی و تک تک آرزوهات رنگ حقیقت بگیره...
ده رگه که تم لێ بکه وه
هه ر دلداره که ی جارانم،
هه ر کێلگه که ی به ر ده ر گه تم،
هه ر تینوه که ی کرێوه و لێزمه ی بارانم
ده ر گه که تم لێ بکه وه،
من ێه و که سه م
تا دوێنێ بوو،
له ناو گه رووی رووناکیدا ده تشاردمه وه!
له ناو جامی مه ترسیدا ده تخواردمه وه...
(عه بدو ڵڵا په شێو)
تولد مبارک!دوست دارم.....
صدای روح نواز برخورد رودخونه به سنگهای ریز و درشت بسترش بود که آرامش می داد !
وه چه سکوتی بود،چه آرامشی.....
ممنون از همه ی عزیزایی که هر کدوم به نوعی غافلگیرم کردن!
این جور وقتاست که آدم اونایی رو که واقعا" واسه شون مهمی می شناسه...
نزدیک شدنت را
چگونه تاب بیاورم؟!
قدم به قدم،
نفس به نفس،
می نگارمت با ذوق
می شمارمت بی امان!
می دانی
کفش هایت همیشه بی ریگ است
منحنی لبهایت همیشه
رو با بالاست
گاهی که کج می شود
دلم بی اراده می لرزد!
می دانی
نگاهت همیشه رنگ یاسمن دارد
دوستش دارم
مثل همان.....
مثل همان اناری
که گوشه ی قلبت گذاشته بودی...
شبیه دستهای همیشه یگانه ات
توقف زمان را کاش می شد دید...
کاش.....
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آنها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم...
(حسین پناهی)
شه و ێکی سه ردی پاییزی!
ره شایی ما ڵه کان و شه قا مه کان تا چاو کار ئه کا!
کووا سپیایی به فر و کووا ناوچاو گژی ئاسمان...؟
زستانی بێ به فر
وه ک چاو ێکه
که رووناکیان لێ سه ندبێ...!
بارون...؟!
هوای بارونی امشب با همه ی شبای دیگه فرق داره!
چقدر قشنگ میباره امشب،عطر گل یاس داره با خودش انگار،شایدم ر̓ز صورتی ...!
خدایا چقدر آرومم،
شکرت واسه این همه قشنگی که امشب بهمون دادی.....
Demwîst dinyakemit bo birazênmewe
Be gûle sûrî xoşewîstî
Be dilopey firmêskim,katê le dûrî to derjête xiwarê
Be xeyalêkî şaéîrane
Bo oqre bexşîn be dilî tenya o bê kesim
...Aramî giyanim
Ew katey bûnit pêşkeşêk bû be jiyanî pir le tenyaîm
,Le qûlaî dilmewe hestim kird
,rojêk degat
!ke çawim be nazî çawekanit jîr bêtewe
,Ke destim le naw destekanit da
!Ta katêkî nehatû bimênêtewe
…Xoşewîstekem
,Mehêle baranî tenyaîî jarêkî tir lêm bida o terim ka
…Azîzekem
Bimşarewe la nigahî bê xolteta
…..Ta win nebûm
نوشتن یه شعر،
چند قطره اشک،
یه قطعه موسیقی آروم،
چند دقیقه دویدن تو هوای سرد حیاط،
چند آیه ی قرآن...
باعث میشن امشب آروم بشم...
خدایا شکرت!
وقتی که هیچ چیز نداری،وقتی دست هایت ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری،حتی بی هیچ حسرتی،دیگر چه بیم آنکه تورا آفتاب و ماه ننوازند...
Min beharêkî ser şêtim
,to bexte baranî be taw
dawênî hewr bidirêne û
...derya derya xoşewîstî,birjêne bawişî sewzim
Min beharêkî ser şêtim
,to gûlla deştî dewlemendî em willate
be destî pir le goranît
çepke çepke,qijekanim dabihêne û
.......be gûlle nergîs bîhonewe
تنهایی به معنای بی کسی نیست،بلکه به معنای جدایی است.به معنای بی کسی نیست،به معنای بی "او" یی است...
دکتر شریعتی/نیایش
پنهانی...
می خواستم چشم های تو را ببوسم
تو نبودی باران بود،
رو به آسمان بلند پر گفتگو گفتم:
تو ندیدیش...؟!
و چیزی،صدایی...
صدایی شبیه صدای آدمی آمد،
گفت:نامش را بگو ...تا جستجو کنیم!
نفهمیدم چه شد که باز
یکهو و بی هوا،هوای تو کردم،
دیدم دارد ترانه ای به یادم می آید
گفتم شوخی کردم به خدا!
می خواستم صورتم از لمس لذیذ باران
فقط خیس گریه شود،
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفتگو...؟!
من هرگز هیچ میلی
به پنهان کردن کلمات بی رؤیا نداشته ام.
این شعر رو خیلی دوست دارم،همیشه دلم می خواست بنویسمش،ولی بهونه ای برای نوشتنش پیدا نمی کردم.اما الآن بهونه ش جور شد...
می خوام این شعر رو به دوست خوبم لیلا تقدیم کنم که این سه سال و نیم تو شادی ها و غم هام مثل یه خواهر خوب کنارم بود و جز خوبی چیز دیگه ای ازش ندیدم.
درسته که درسمون تموم شده و از هم دور شدیم و شاید دیگه هیچ وقت نتونیم مثل روزای خوابگاه کنار هم باشیم ولی امیدوارم همیشه دوست های خوبی برای هم باقی بمونیم.
هرجا هستی خوشبخت و سر بلند باشی دوست خوبم...
من نمی دانم...
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان،این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش
چیزی از معجزه آن سو تر
ره نبرده ست به اعجاز محبت،
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد ؟
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند،
چه شگفتی هایی پنهان است!
من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن- به خدا – سهل ترین کار است
و نمی دانم،
که چرا انسان،
تا این حد،
با خوبی
بیگانه است؟!
و همین درد مرا سخت می آزارد!
(فریدون مشیری)
çawekem çawekanim çawekanî toî dewê
...çawekem çawekanim le tawî çawekanit naxewê
(قیبله که م سه قز)
شاره جوانه که م قیبله گای د ڵان
ته سکینی ده رده ی ده روون به کوڵان
بووکی ڕازاوه ی نێوان وڵاتم
سه قز مایه ی ژین کانگای ێاواتم
یادگاره که ی سه ردارانی ماد
قه ڵای به هێزی دژی ێیستبداد
سه ر به رزی سه ربه رز، وێنه ی وه نه وشه
دڵی دڵداران به تۆوه خوشه
دیمه نت جووانه به هه شتی ژینه
شادی هێنه ری دڵی خه مینه
باغ و گوڵزارت وه رزی به هاران
جێگه ی سه یرانی چاو به غوماران
ێاوه که ت خۆشتر له ێاوی زه مزه م
پارکت دڵگیر تر له باغی ێیره م
زێڕینه چه مت پاک و خاو ێنه
ێاوی ڕوو ناکه وێنه ی ێا وێنه
وه نه و شه ی به رزت پارێزگارته
یاری دێرینی وه فا دارته
کام وێنه کێشه وێنه ی جوانی تۆ
وه ک خۆت بیکێشی و بیکاته تابلۆ
یان کام هو نه ر وه ر وه سفی تۆ بکات
بتوانێ جوانی تۆ به یان بکات
سوێن بێت به خاکی جوان و ڕه نگینت
کوێستانی به رز و ده شتی نه خشینت
له هه ر لا یه ک بم ژینم بۆ تۆیه
هه مو و ژیانم له پێناو تۉیه
چو نکه په روه رده ی داوێنی خۆتم
منداڵی خاکی خاوێنی خۆتم....
جێی شانازیمیت پێتۆ ێه نازم
شادی و سه ر به رزیت ێاوات ێه خوازم
ێه ویندارتم، ێه ویندارتم
به گیان و به دڵ پارێز گارتم....
( ێیره ج ێه میری)
(دنیای ترم آخری....)
انگار همین دیروز بود که آروم و بی سر و صدا کنار خواهرم از پله های غم زده ی همین خوابگاه می اومدم بالا،قلبم تند تند می زد،شاید تا اون موقع پیش نیومده بود که تنها و بدون اینکه هیچ کدوم از اعضای خونواده م کنارم باشن شب رو به صبح برسونم.
تنها نشستم روی تختم و فقط به در و دیوار نگاه می کردم.از همون شب گریه هام شروع شد،گریه های شبونه ی من شده بود چاشنی زندگیمون تو خوابگاه.بهترین روزای دانشگاه روزایی بود که قرار بود فرداش بریم خونه! اما هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که ممکنه یه روزی تموم شدن همین روزا دلتنگم کنه،یه روزی دلم برای همون پله های غم زده تنگ شه،برای همون گریه هایی که خودش از روی دلتنگی بود،برای شیطنت های مثلا" دانشجویی مون تو میدون کره بز دانشکده که هنوز هم بوی بچگی میداد،برای روزایی که همه ش با لیلا می رفتیم ولیعصر،برای جمع شدنمون روی تراس بزرگ و بی آب و علف خوابگاه که هر شب یکی باید چای میداد و .... . ولی الآن این اتفاق واقعا" برام افتاده،هنوز تموم نشده دلم برای همه ی اینا تنگ شده. الآن دیگه ترم هفته و آخرین ترم.همه چی به همین راحتی تموم شد،اومدیم جای همونایی که یه روزی به نظرمون خیلی ترم بالایی بودن! شدیم ترم آخری! بچگی هامون تموم شده و فقط دنبال کارآموزی و ترجمه و سمینار و منابع ارشد و درس خوندنیم....
زودتر از اونی گذشت که فکرش رو میکردیم.یه مدت دیگه می بینی هر کسی رفته سراغ زندگی خودش و کسایی که روزای زیادی رو با خاطرات شیرین کنارشون گذروندی الآن حتی چند ماه یه بار هم یادشون نمی افتی! ولی همین که میگی یادش بخیر خودش جای شکره.
به هر حال زندگی همینه،تا چشم رو هم بذاری همه چی گذشته و برات خاطره شده،کاش همه ی خاطره ها شیرین باشن و دوست داشتنی.... .
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.....
خرم آن نعمه که مردم بسپارند به یاد....!
خدایا کفر نمیگویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی
و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی؟!
خداوندا اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای به این سو و به آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمیگویی؟!
خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بود و از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است....
بهار رفت....
دختر خوبی بود،پاک و آروم و نجیب و احساساتی،شاید همین احساسی بودنش باعث شد امروز دیگه بین ما نباشه،شاید غصه خوردن زیاد باعث شد به یه بیماری لا علاج مبتلا شه!خودش می گفت فرو ریختن کوه آرزوهاش که از جنس عشق بود باعث نابودیش شد!عشق به یه هم کلاسی....
هر بار که می دیدمش یا یه جورایی خبری ازش میشنیدم می فهمیدم که با گذشت 7-6 سال هنوز به یادشه و هنوز چشم انتظار محبتش! نمی دونم خبر فوتش بهش رسیده یا نه،کاش موقعی که می خواسته چشماش رو برای همیشه ببنده کنارش می بود کاش اون موقع دروغی هم بوده میگفت دوسش داره تا با دل شکسته نره!
امشب خواهرم خبر فوتش رو بهم داد،گفت بهار،هم کلاسیش برای همیشه رفته.دلم سوخت،نه برای اینکه رفته. بلکه برای بار غصه هایی که تحمل میکرد،برای محروم بودنش از وجود یه پدر دلسوز که قدر بچه هاش رو بدونه و زندگیشون رو به باد نده،برای عشق یک باره و همیشگیش،برای اینکه با وجود فقر و مریضیش درس می خوند،دانشجوی نمونه میشد،و کارشناسی ارشدش رو هم قبول شد،نمی دونم تونست مدرکش رو بگیره یا اینکه روی پرونده ی دانشجوییش باید یه پارچه ی سیاه بکشن....
خواهرم می گفت چند سال بود که پاش درد می کرد،اما نرفته بود دکتر.شاید اگه می رفت و بهش می گفتن که پاش یه غده ی سرطانی داره الآن زنده بود و سر حال!میگفت گفته بهش بگین اون مقصره همون هم کلاسیش!اما خوب کاش فکر این رو میکرد که هر آدمی حق داره اونی رو که خودش میخواد دوست داشته باشه!شاید پذیرفتن این واقعیت میتونست باعث بشه که اونقدر رنج نکشه،کاش بیشتر به فکر خودش می بود.در هر حال عمر دست خداست و هر وقت ظرف زندگیمون لبریز شه باید بریم
خدا رحمتش کنه،براش از خدا طلب بخشش و آرامش کنید....
روحش شاد....!
لطفا" جمعه ی عجیب همان هفته های بی مشق و گریه را به من برگردانید!
من معنی همان ترانه های دحترانه ی خودم را می خواهم
لطفا" لکنت شیرین آن همه نبات نم کشیده را به من برگردانید!
من پاره ی پنهانی از همان رؤیاهای خودم را می خواهم
لطفا" عطر بساط دست فروشان شنگ آن سال ها را به من برگردانید!
من همان حرف های بی خود خیلی خوش خودم را می خواهم
لطفا"هوای از بر کردن یکی دو ترانه از دریا را به من برگردانید!
من باران یکریز همان پاره از پاییز تشنه را می خواهم
لطفا" خواب خوش دیدار دوباره را به من برگردانید!
من پرسه های لا ابالی همان روزگار بی اسم و آینه را می خواهم
لطفا" عیش آسوده از آن همه نداشتن اندوه و گریه را به من برگردانید!
مقصر کیه...؟!
(عجب دنیای بدی شده) این حرف رو بارها از دهن خیلی ها شنیدیم و بارها خودمون اون رو به کار بردیم ولی هرچی فکر میکنم نمی تونم بفهمم چرا! آخه چرا دنیا؟!
هر جا نگاه می کنم می بینم درخت ها همون درخت های قدیمن،خاک همون خاکه،آب همون آبه.آسمون و ستاره هام که همه سر جای خودشونن،مثل سابقن،پس چرا میگن دنیای بدی شده؟چرا نمیگن دنیا رو بدش کردیم؟دنیا رو به هم زدیم،دنیا رو...
این ماییم که عوض شدیم،این آدمان که مثل دیروز و چند سال پیش و چند صد سال پیش نیستن،خودمون بد شدیم اونوقت همه ی کاسه کوزه ها رو رو سر دنیا می شکونیم.
چرا این روزا خوبی انقدر کم شده؟،دوست داشتن آدما جرمه؟،محبت کردن بهشون به این معنیه که کارشون داری؟،اگه به دوست های قدیمی یا همسایه هات سلام بدی فکر میکنن خل شدی،دیگه کسی به فکر کسب و کار حلال نیست،بیشتر به فکر اینیم ببینیم کدوم کار بیشتر از همه پول توشه،هرکی هرچی دلش میخواد میگه،هر کاری دلش میخواد میکنه بعد میگه خدا بزرگه،خودش هوامو داره،درسته که خدا بزرگه،همیشه بزرگ بوده،بزرگ بوده و هست هوامون رو هم داره ولی اونم واسه خودش حساب کتاب داره،بیکار نبوده واسمون کتاب فرستاده،قانون گذاشته،راه و چاه رو واسمون جدا کرده،راه راست رو نشون داده و گفته اینه راه من،از این راه بیاین .اونوقت ما صاف میریم سر اون راهی که ازش دورمون میکنه.شاید همین دور شدن از راه راسته که باعث شده اینجوری بد باشیم.آدم وقتی راهش عوض شد توشه ی راهش هم عوض می شه،وسایل سفرش یه شکل دیگه ست،سفر کردنش هم یه جور دیگه ست،شاید اگه یه کم به خودمون بیایم ببینیم که خیلی چیزای دیگه رو تو زندگی برای خودمون از خدا پررنگ تر کردیم و همین کمرنگ شدن حضور خدا توی زندگیمون باعث شده سر در گم شیم،اونوقته که دیگه خودمون هم نمی فهمیم که داریم راه رو اشتباه میریم ،امان از اون روزی که آدم اشتباه کنه ولی فکر کنه داره کار درست رو انجام میده اونجوری ممکنه خیلی های دیگه رو هم دنبال خودش بکشونه.
ماه رمضون دوباره با همه ی برکاتش برگشته و مهمون خونه هامون شده،امیدوارم همه مون بتونیم میزبان های خوبی برای این مهمون عزیز باشیم...
تا زنده ایم گریزانیم
وقتی هم که می میریم باز چشمهامان یک سو را می نگرند...!